- نویسنده : : ابراهیم درویش تاریخ انتشار :
- ۱۳۸۸ جمعه ۲۸ حمل
- [ نسخه مناسب چاپ ]
-
-
ساختارِ متافیزیکی فقه و به تبع آن قدرت و اقتدار سنتی فقها دقیقاً بر فقدان و «خلاء توحید» بنا شده است، فقدانی که برسازندهی منطق تبعیضِ فقها است. اسلامی که از این کانال روایت میشود، اسلامی کاملاً سوبژکتیو و انتزاعی است و همین خصلت انتزاعیشدن آن است که آن را بدل به ابزار دست قدرت ساخته است، ابزاریشدنی که ضرورتاً به استعارهی مرگ خدا ختم میشود. هستهی منطق تبعیض، پیرامونِ همین خلاء برپا میشود و میچرخد و حول آن ساخت و سامان مییابد. از آنجا که «أنا الحق» حلاج دقیقاً همین خلأ را با برملاکردن آن پر میکند، لذا امکانِ برپایی ساختار و چرخش قدرت فقهی پیرامون آن خلأ را منتفی و متلاشی میکند. از همینرو است که فقها به فجیعترین خشونت ممکن، حلاج را کشتند، و از سر راهِ بسطِ تاریخی اقتدار و تداوم بدکرداریهاشان حذف کردند.
بدینسان، عرفان را که منادی رادیکالِ توحید و نفیکنندهی هرگونه واسطه و سلطه بود، رادیکالزدایی، بیخاصیت و اخته کردند. هم حلاج و هم فقهای آن زمان میدانستند که حلاج کجا را نشانه رفته است. «أنا الحق» و «حدثنی قلبی عن ربی» حلاج با برملاکردنِ خلأ موجود در متافیزیک فقه آن را پر میکند، و هیچ مجالی برای چرخش و شکلگیری قدرت متافیزیک فقه پیرامون آن خلأ برملاشده نمیدهد. لذا فقط نابودی کامل تفکر رادیکال حلاج میتوانست آیندهی سلطهی فقه و ساختار متافیزیکی آن را تضمین و موجّه سازد. این موجّهسازی روایت فقهی از اسلام، تنها و تنها از معبر خون و فاجعه سلطه یافته است. تاریخ تفکر اسلامی با خون بسیاری از منادیان توحیدی، (حلاج، عینالقضات، سهروردی و...) بر پا شده است. از اینرو، عجیب نیست که تئوری «وحدت شخصی وجود»، هراسبرانگیزترین تئوری تاریخی نسبت به ساختارِ متافیزیکی فقه بهشمار میآید. شاید توضیح این نکته لازم باشد که، «أنا الحق» حلاج، انضمامیترین و منطقیترین فرمولبندی و وفاداری رادیکال وی به لوازم و پیامدهای منطقی «وحدتِ شخصی وجود» است. زیرا کل توحید عرفانی بر این مبنا برپا میشود که: الف) «خدا نامتناهی است.» و ب) نامتناهی اساساً جایی برای غیر و متناهی نمیگذارد. پس منطقاً متناهی نمیتواند وجود داشته باشد. یعنی، متناهی عدم است و حداکثر، شأن/ تجلیای از بینهایت شئونِ و تجلیاتِ امر الاهی است. لذا هیچ تقابل و تباینی میان متناهی و نامتناهی مطرح نیست؛ چون متناهی اصلاً وجود ندارد و بهتعبیر بیدل، «عدمفطرت» است. بهمحضِ مطرحکردنِ وجود متناهی، وجود نامتناهی پیشاپیش نفی میشود. یعنی، طرح هرگونه رهیافت تباینگرایانه، منجر به فروپاشی «مسألهی رابطهی نامتناهی و متناهی» میشود. چون: اگر، متناهی هست، پس، نامتناهی نیست؛ و اگر نامتناهی هست، پس، متناهی نیست. اما متافیزیک فقه اگر هستی و اقتدار متافیزیکیاش را بر امر متناهی بنا میکند، این برپایی فقط در صورت مرگِ پیشینی نامتناهی میتواند امکانپذیر باشد. بنابراین، به بیان لاکانی، خدا در متافیزیک فقه از پیش مرده است. [این را هم نباید ناگفته گذاشت، اینکه فقیهان گذشته با قدرت و خشونتی تمامعیار، ضدِ عرفان و فلسفه جبههگیری کردهاند، به تدین غیرعقلانی یا مداراگرنبودن آنان مربوط نمیشود، بلکه از این ناحیه برمیخیزد که عرفان و فلسفهی گذشته «حرفی برای گفتن» ـحداقل در افق وضعیتِ فکری دنیای خودشانـ داشتهاند، حرفی که خواب آرام را از چشمانِ مست فقها میربوده است. وگرنه این عرفان و فلسفهی رخوتزده و پادرهوای اکنونی، جایی برای دشمنی معنادار باقی نمیگذارد. فلسفه و عرفان اسلامی معاصر، چیزی جز «موجّهسازی» متافیزیکی ایدئولوژی بنیادگرایی بیبنیاد مسلط نیست. «حی متأله»، سوژهی منفعل و ازخودبیگانهای است که خود را بدل به ابژهی محضی نموده، که با تسلیم مطلق ارادهی خود به اقتدار متافیزیکی ایدئولوژی مسلط، هر گونه آزادی ذاتی را از خود نفی و سلب کرده است. به لحاظِ تئوریهای موجود در فلسفه اسلامی، قرائت رادیکالِ «تئوری اعتباریاتِ» محمدحسین طباطبایی، و بسطِ استلزامات منطقی آن میتواند تا حدودی ساختارِ این ایدئولوژی بنیادگرایی بیبنیاد را واسازی و متلاشی کند. طباطبایی خود بر مبنای تئوری اعتباریات، در حاشیهی «کفایه» تصریح میکند که شریعت اعتباری است. آیا بنیادگرایی بیبنیاد لوازم منطقی این تئوری را میپذیرند؟ این مبنای نظری اعتباریدانستنِ شریعت، کاملاً راه را و دست را باز میکند که ساختار فقه و احکام آن را بتوان از مبنا طبق وضعیت و شرایط زمانی و مکانی جهان معاصر بازخوانی کرد. همچنین، اصول فقه که چارچوب نظری تئوریپردازی احکام فقهی است، باید بر اساس این مبنا بازخوانی و تجدیدنظر شود. چارچوب سنتی اصول فقه بههیچ وجه کفاف وضعیتِ پیچیدهی فرهنگیـاجتماعی معاصر را نمیدهد. مخصوصاً از آنرو که «مرزهای ملیـقومی» بر «مرزهای عقیدتی» اولویت اساسی یافته، گسست میان فرهنگهای اسلامی و روایتهای متکثر از آن پرناشدنی مینماید. یعنی، به تبعِ گسترش بنیادگرایی بیبنیاد، شکافها میان روایتهای خاصِ ایرانی، عربستانیـپاکستانی و مصری از اسلام هر روز عمیقتر و پرناشدنیتر میشود. کاملاً روشن و بدیهی است که در چارچوب نظام حقوقی و سیاسی هیچ کشور اسلامی، «مسلمانبودن» افغانی، اولاً و بالذات، هیچ دخلی به حقوق پناهندگی وی ندارد. یعنی، هیچ حق اسلامی و شهروندی بر اساس مسلمانبودن فرد افغانی بر آن مترتب نمیشود. در نظامهای حقوقی و سیاسی اسلامی معاصر، اولاً و بالذات، نظر به ملیتِ جغرافیاییـسیاسی است، و به هیچ وجه نظر به «عقیدهی اسلامی» نیست. اسلام بنیادگرایان تنها منحصر به ضدیت با امریکا و غرب شده است؛ درحالیکه نسبت به فاجعهآفرینی و بیعدالتیهای قانونیشده در نظامهای حقوقی و سیاسی و اقتصادی کشورهای اسلامی «فبهت الذی کفر» مانده است. بنیادگرایان اگر علیه سلطهی غرب و علیهِ غربگرایان (مفهومی مبهم و موهوم) فحاشی میکنند، چرا علیهِ شوراندازی و فتنهانگیزی کشورهای اسلامی فتنهجو «فبهت الذی کفر» میشوند؟ این مثل خر درـگِلـماندگیشان از چه رو است؟ آیا ساختار مناسبات انسانی معاصر در کشورهای اسلامی، دقیقاً مشابه با ساختار قدرت و مناسبات قبیلهای عصر جاهلیتِ قبل از بعثت و ساختارهای جاهلیتِ مضاعفِ بعد از رحلت رسول خدا نیست؟ اگر هست، پس چرا فبهت الذی کفر؟ و اگر نیست، این همه تبعیض و بیعدالتی قانونیشده پس چرا؟ فاصله زمانی چهارده قرن را نیز، جایگزینی ملیگرایی بهجای قبیلهگرایی پر کرده است. منافع ملی معاصر دقیقاً ترجمانِ جدیدِ همان منافع قبیلهای قرون گذشته است. بهطور کلی، رویکردهای غیرتوحیدی حاکم است که طرحِ قرآنی «امت واحده» را منتفی و امکانناپذیر کرده است. آنچه امروز شاهد آن هستیم، تکروی و زورگویی افسارگسیختهی بنیادگرایانی است که سر سازگاری با هیچ منطق و عقلانیتی ندارند. هیچ بنیادگرایی به مبانی و لوازم منطقی طرحِ «امت واحده» قرآن پایبند نیست. از بنیادگرایانی که قرآن و منطق عقلانیتِ آن را زیر پا مینهند، چه انتظاری در باب دیگر مسائل انسانی میتوان داشت. اگر مسجد ضرار خاتمالنبیین به مبانی قرآن و توحید اسلامی معتقد و پایبند است، این اعتقاد و پایبندیاش را در کدام لحظههای خطر نشان داده است؟ این شکاف پرناشدنیای که میان روحانیت و مردم ایجاد شده چه معنایی دارد؟ در بطنِ امکانات و حقوق انحصاریای که روحانیت شیعه در ایران فقط برای خود تحصیل کردهاند، همزمان گور خویش را نیز کندهاند. این حقوق انحصاری، یکی از همان هزار شکاف پرناپذیری است که میان رنج و خون و عرقِ کارگران ستمدیده و کیفناکی و لذتِ جنسی و تورم معدهی روحانیت ایجاد شده، و روحانیت معزز و معظم (!!!)، تا به حال، هیچ اقدام مؤثری برای حذف این شکافهای تبعیض و بیعدالتی موجود در نظامهای مسلط انجام نداده است، جز سکوت شرمآوری که فقط بر مبنای بیباوری به خدا تبیینپذیر است، فقط بر طبل رسوایی «فبهت الذی کفر»شان کوبیدهاند. بهراستی، این بیباوری به خدای عدالت، بیش از همه در کجا تجسد یافته است؟ جغرافیای مکانی و انسانی خاتمالنبیین حقیقتاً آیا بدل به مقبرهی خدا نشده است؟ مقبرهای که در لحظههای خطر، در آن چیزی جز تعفنِ جسد خدا و توحشِ ساکنان آن درخشان نمیشود؟ چه چیزی جز خشونت و وراجیهای برآمده از تورمِ اقتصادِ بادهای معدهشان بیرون دادهاند؟ چطور امکانپذیر است که روحانیت با معدههای شیک، رنگارنگ و آرایشکرده به دامنِ کیفناکِ خواب ناز و بسترِ داغِ سکسوالیته میلغزند، درحالیکه کارگران و دهقانان در شبِ خونینِ فقر و تبعیض و فاجعه غرقه اند؟ با کدام اعتقاد توحیدی تحلیلِ این واقعیت تلخ امکانپذیر است؟ به نظر نمیرسد این شکاف، و سکوت عامهی «کارشناسان دین»، که فقط در لذتِ وراجی «کارشناسبودگی»شان مدفون شدهاند، بههیچ وجه بر اساس منطق توحید امکانپذیر و توجیهپذیر باشد. مسجد ضرار خاتمالنبیین اگر واقعاً برای احوال شخصیه شیعیان ارزش قائل است، چرا دیگر حقوق شخصی، انسانی و اسلامی آنان را در لحظههای خطر پیجویی نمیکنند؟ در لحظههایی همچون خطرِ حمله کوچی، خطر مافیای قاچاق انسان، خطر گروگانگیری ناموس آوارگان، خطر تبعیض در نهادهای اجتماعی، خطر سفیدسنگ و تلسیاه و عسکرآباد و هزاران لحظههای خطرهای دیگر در کدام بستر سکسوالیته خواب رفتهاند؟ چرا منطقِ «وا اسلاما»ی این مسجد ضرارِ افغانستان در لحظههای خطر، بهسان «فبهت الذی کفر» میماند؟ آیا بنزینِ ماشینِ خشنِ خداگرایی آنان در لحظههای خطر تمام میشود؟ آیا خدای بنیادگرایان در لحظههای خطر تمام میشود و میمیرد؟ اگر خدایشان تمام نمیشود، پس چرا فبهت الذی کفر؟ و چرا، چرا... چرا؟ در هر صورت، فرمولِ قرآنی «در لحظههای خطر همچون "فبهت الذی کفر"» منطق تشخیصِ اسلام واقعی از غیرواقعی است، معیارِ تشخیص مؤمنان از منافقان است. این معیار، دقیقترین و انضمامیترین صورتبندیای است که قرآن در باب معیار و قاعدهی شناخت حق از باطل و توحید از غیرتوحید و مؤمن از منافق ارائه داده است. بر مبنای این معیار قرآنی، مسأله این نیست که چرا آنان قوانین ضدانسانی را تصویب کردهاند، بلکه مسأله این است که اهالی مسجد ضرار خاتمالنبیین اساساً فاقد اهلیت و صلاحیتِ هر گونه تقیینگذاری و صدور حکم شریعت حقهی محمدی است. این معاویهگرایان اساساً در جایگاهی نیستند که بخواهند دم از پیراهن و دامنِ خونین اسلام بزنند. مسأله، دقیقاً فقدان صلاحیت و اهلیتِ اهالی مسجد ضرار خاتمالنبیین است. هم بر اساس معیارهای صریح قرآنی و هم بر اساس معیارهای اخلاقی، (معیارهایی که اساس و فلسفهی بعثت را تشکیل میدهند: انما بعثت لأتمم مکارم الاخلاق.)، این ضراریها اساساً در جایگاهی نیستند که بخواهند از اسلام و تقنینگذاری حقوقی آن دم بزنند. به هیچ وجه، اهلیت و صلاحیت این کار ندارند. این است مسألهی واقعی و خدشهناپذیرِ اسلام واقعی. این خط قرمزِ مشی قرآنیـتوحیدی است و تقلیلناپذیر است به هرگونه مصلحتگراییهای مبتنی بر منطق شرک و تبعیض. هرگونه کوتاهآمدن در قبالِ ضراریها، خیانت به اسلام و اخلاق و انسانیت است، خیانت است به آرمانهای مدینةالنبی، خیانت است به خون شهیدانِ کربلا و خون شهیدانِ غربکابل، خیانت است به رنج و خونِ قربانیان فاجعههای تاریخی، خیانت است به آیندهی کودکان و زنان ستمدیده. عدمتعدیل قانون احوال شخصیه، گرچه شاید به لحظههای عیشوعشرت و تجربههای سکسی زنانِ بهگایشرفتهی شیوخ و طیول خیانت نباشد، اما به لحظههای خطرِ زنان ستمدیده تماماً خیانت است و فاجعهای نابخشودنی.
به سخنی دیگر، ساختار متافیزیکی قدرت فقهی پیرامونِ هستهی فقدانِ تصمیم سوژهی مقلد ساخت یافته است. و ساختار تغزلی بنیادگرایی دقیقاً این فقدان را میپوشاند. نیچه کتابِ «فراسوی خیر و شر: درآمدی بر فلسفهی آینده» را چنین آغاز میکند: اگر حقیقت زن باشد، آنگاه چه خواهد شد؟ ـ بهراستی، اگر حقیقت زن باشد، پیش از همه، فقها آن را تصرف کرده، بیرحمانه به آن تجاوز میکنند. یعنی، اصول دین (= حوزهی حقیقت و مبانی عقلی دین، که منطقاً احکام فقهی نمیتواند برخلافِ مبانی عقلانی این اصول باشد)، اگرچه ذاتاً تقلیدناپذیر است، اما متافیزیک فقه، برقع و چادرِ تقلید را حتی بر سرِ برهنهی اصول دین نیز پوشانده، صیغهی نکاح آن را در شب تاریکِ تکفیر جاری کرده است. بههرحال، صورتبندی جدید و جدیگرفتنِ پتانسیلهای عقلانی فراموششدهی اصول دین ضروری مینماید؛ یعنی چارهای غیر از این فرادست مؤمنان نیست. [برای غیرمؤمنان مسأله منتفی است.] حال اگر بتوان به صورتبندی جدید و جدّیای از اصول دین دست یافت که خصلتهای عقلانیـانتقادی و تقابلِ این اصول با وضع موجود فروع را احیاء و رادیکالیزه کند، میتوان تخریب و نقدی درونماندگار را علیه ایدئولوژی بنیادگرایی بیبنیاد موجود سامان داد. بههرحال، جدّیگرفتن ایدئولوژی به فروپاشی ایدئولوژی منجر میشود (ژیژک)، همان جدیتی که کودک در بازی دارد (نیچه) و «وسیلهای بدون هدف» است (بنیامین و آگامبن). ایدئولوژی بهخوبی میداند که نباید هرگز جدّی گرفته شود، اما همیشه تغزلانه وانمود میکند که «جدّی» است. ایدئولوژی با خشونت به این جدیتزدایی دست میزند. و ساختار تغزلی ایدئولوژی بنیادگرایی، این هدف را تأمین میکند.
بههرحال، از آنجا که آزادی انضمامی انسان بر «بدن» وی بنا میشود، متافیزیک فقه با بهرهگیری از مکانیسمِ انضباطی «حجاب» و مکانیسمِ تنبیهی «ارتداد»، هستهی عینی قدرت خود را بر قلمرو «بدن» بنا میکند و ساختار قدرتش را پیرامون این هسته برپا میدارد. بدن بهمثابهی مکان و جغرافیایی فرهنگی است که استراتژی کنترل و انضباطبخشی یا حاکمیتِ فقه روی آن تطبیق و سوار میشود. اما نقطه اتکای واقعی و عمقِ این تکنولوژی انضباطی «مدیریتِ بدن»، مدیریت و سیطره بر «بدن زن» است. به یک معنا، ساختار و منطق حاکمیتِ فقه نه بر ساحت «امر دینی»، بلکه اساساً بر ساحتِ «بدنِ زن» ساخته میشود. از سویی، این بدن و پیکری که در فرآیندِ تکنولوژی «حجاب» ساخته و تولید میشود، سوژهی منقاد/ ابژهی محضی است که آزادی ذاتی خود را مطلقاً تسلیمِ متافیزیک فقه کرده است. اما از سوی دیگر، سوژهی مسلط نیز اقتدار و سلطنتش را دقیقاً روی همین کنترل و مدیریتِ بدن منقاد و ابژهی قدرت برساخته است. همچنین، عقل مذکر، «مازادِ» خود را دقیقاً بر «نقصانِ» عقل مؤنث بنا کرده؛ و بدینسان اقتدارِ عقلانیاش را توجیهپذیر میکند. از اینرو، نفی نقصانِ عقل زنانه مساوی است با نفی مازادِ عقل مردانه، و بهتبع آن، تخریبِ اقتدار و فروپاشی ساختار سنتی عقل مردانه. بنابراین، متافیزیکِ فقه سنگبنای حاکمیت خود را عمیقاً بر «بدن زن» جعل و پایهگذاری میکند. بههمین خاطر، «آزادی بدن زن» از قلمرو سلطهی متافیزیک فقه، ساختار حاکمیت و شالودهی این نظام سلطه را بههم میریزد. تغزلگری متافیزیک فقه، این فقدانِ موجود در نظام فقه را میپوشاند و از طریق یکیکردنِ فقدانِ تصمیمِ سوژهی مقلد با خلأ موجود در متافیزیک فقه، خلأ موجود را پر کرده، سیطرهی متافیزیک فقه را بازتولید و تداوم میبخشد. تکنولوژی «روضهخوانی» و «مدّاحیگری» نیز با تولید و بازتولید تصاویر و خصلتهای تغزلی متافیزیک فقه همواره پیرامون این فقدان میچرخد و خلأ موجود در فقه را میپوشاند، آنهم با یکیکردنِ و پوشاندن تغزلی این فقدانها. لذا از طرفی، همانطور که «محرم» و «صفر» و «رمضان» استراتژی ارزشی این ساختار سلطه بهشمار میآید، در سوی دیگر این استراتژی ارزشی، یک سناریوی سکسوالیته نیز تدوین شده، که دقیقاً در ادامهی همان مسیرِ مجالسِ روضهخوانی «شب جمعه»، به محافلِ تغزلی تجاوز به زن ختم میشود. [«شب جمعه»، در وجه زبان تغزلی و سکسی متافیزیک فقه بارِ معنایی خاصی دارد که همه سوژههای فقهی آن را خوب میدانند.] هر دو تکنولوژی ارزشی، در راستای پوشاندن و پرکردنِ تغزلی فقدان موجود در متافیزیک فقه و نفی کنشِ رهاییبخش بدن زن طراحی و تولید شده است. طبق این استراتژی ارزشی، بدن زن با ارجاع به یک اقتدارِ متافیزیکی، در برابر تصرف و تجاوز مطلق مردانه کاملاً خلع سلاح و بهناچار "تسلیم" (= قربانی) میشود. در هر صورت، فقدانِِ تصمیمِ زن برای آزادی تناش برسازندهی این اقتدار و تجاوزِ متافیزیکی است و در یک فرآیندِ تغزلی و ساختار ارزشی با فقدان موجود در متافیزیک فقه یکی میشود و آن را پر میکند یعنی فقدان را میپوشاند. از آنجا که تسلیم و قربانیشدنِ زن دقیقاً پیرامون فقدان موجود در متافیزیک فقه میچرخد و ساخت مییابد، لذا هر گونه اخذ تصمیم رادیکال رهاییبخش و وفاداری به لوازم و استلزاماتِ منطقی آن، منجر به تخریب معادلهی یکسویهی تجاوز و سلطهی متافیزیکی فقه مردانه میشود. خلاصه، همان لحظهای که «تنِ زن» از قلمروِ حاکمیتِ فقه رها میشود، لحظهی مرگ و فروپاشی ساختار متافیزیکی فقه نیز رقم میخورد. استراتژی رمانِ «ناـتنی» خلجی اساساً همین هدف را ردیابی میکند. هوشمندی و مهارتِ وی نیز دقیقاً در همین نکته نهفته است که وی از زبان تغزلی یک «ماشین جنگی» برمیسازد و سپس آن را علیه ساختار تغزلی متافیزیک فقه به کار میگیرد. از اینرو، «ناـتنی» بههمان اندازه که تغزلیترین رمانِ زبان فارسی بهشمار میآید، در عینحال، ویرانگرترین رمان ضدِ ساختار متافیزیکی فقه نیز بهحساب میآید. زیرا شالودهی اقتدار متافیزیکی فقه را آماجِ واسازی خویش قرار داده است: تن زن.
لُب کلام اینکه، ماهیتِ بنیادگرایی ذاتاً بیبنیاد معاصر اسلامی را میتوان در دو مقوله خلاصه کرد: 1) ارتداد؛ 2) حجاب. علیرغم اینکه متافیزیک فقه در طول تاریخ، گاهی شدید یا خفیف، علیهِ فلسفه و عرفان سنگر گرفته و دمار از روزگار تیرهوتار آنان درآورده است، اما «انسانشناسی فقه» کاملاً مبتنی بر دیدگاهِ متافیزیکی تفکیک و «ثنویتگرایی نفس و بدن» است. «مقولهی ارتداد» و تکفیر، بهمثابهی «مراقبت»، انضباطبخشی، کنترل و تنبیهِ "ذهن" و نفس عمل میکند، در حالیکه «مقولهی حجاب»، بهمثابهی تکنولوژی مراقبت و تنبیهِ "بدن" عمل میکند. بنابراین، دو مقولهی ارتداد و حجاب، «چارچوب»هایی اند که مکانیسمِ کنترل و منضبطکردنِ نفس و بدن را سازماندهی میکنند. لذا تلقی حجاب، بهمثابهی یک ارزش یا یک چادر و مقنعهی صِرف اشتباه است. «حجاب» یک مقوله و مکانیسمِ فرآیندِ انضباطبخشی و یکدستکردنِ بدنها است. و «ارتداد» نیز صرفاً یک حکمِ تکفیری فقهی نیست، بلکه مقوله و سازمایهای است که فرآیندِ مجازات و یکسانکردنِ ذهنها در چارچوب آن ساماندهی میشود. بنابراین، تکنولوژی ارتداد و حجاب، درواقع، همان «چارچوبِ اسلامیسازی ذهن و بدن» است. حال، زمانی که این تکنولوژی بدل به تنها سلاح آتشین ماشین مرگبار و کشتارگرِ بنیادگرایان، یا دقیقتر، نااهلان و منافقان مسجد ضرارِ خاتمالنبیین شود، فاجعهها و پیامدهای هولناک آن، نه امروز و نه در آینده، اول و آخر ندارد و نخواهد داشت.